تبليغاتX
انسان کامل
کرامات علما

 

کرامتی از علامه طباطبایی

 

مرحوم علامه طباطبایی می نویسد:

به یاد دارم هنگامی که در نجف اشرف در تحت تربیت اخلاقی و عرفانی مرحوم حاج میرزا علی اقای قاضی رضوان الله علیه بودیم سحر گاهی بر بالای بام بر سجاده عبادت نشسته بودم.

در این موقع نعاسی(چرت و خواب سبک)به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر در مقابل من نشسته اند.یکی از انها حضرت ادریس علی نبینا واله علیه السلام بود و دیگری برادر عزیز و ارجمند خودم اقای حاج سید محمد حسن طباطبایی بودند.

حضرت ادریس با من به مذاکره و سخن مشغول شدند ولی طوری بود که ایشان القاء کلام می نمودند و تکلم و صحبت می کردند ولی سخنان ایشان به واسطه کلام اخوی استماع می شد..... و این اولین انتقالی بود که عالم طبیعت را برای من به جهان ماوراء طبیعت پیوست و رشته ارتباط ما از این جا شروع شد.

 

کرامتی از سید علی قاضی

 

علامه طباطبایی فرموده اند :«من و همسرم از خویشاوندان نزدیک مرحوم حاج میرزا علی اقای قاضی بودیم(جد سوم مرحوم قاضی و علامه طباطبایی مرحوم سید محمد تقی قاضی است و از ایشان به بعد این دو بزرگوار اشتراک نسب دارند)او در نجف برای صله رحم و تفقداز حال ما به منزل ما می امد ما کرارا صاحب فرزند شده بودیم ولی همگی در همان کودکی فوت کرده بوده اند.»
روزی مرحوم قاضی به منزل ما امد در حالی که همسرم حامله بود و من از وضع او اگاه نبودم.موقع خداحافظی به همسرم گفت:«دختر عمواین بار این فرزند تو می ماند و او پسر است و اسیبی به او نمی رسد و نام او را عبد الباقی است».

من از سخن مرحوم قاضی خوشحال شدم.

خدا به ما پسری لطف کرد و بر خلاف کودکان قبلی ماند و اسیبی به او نرسید و نام او را عبد الباقی گذار دیم.

 

کرامتی از ایت الله شیخ حسین قمی

 

در پی حرکت ایت الله العظمی حاج اقا حسین قمی(متوفی1366.ق)به شهپر ری-که از سر اعتراض نسبت به جسارت های ضد وذهبی رضا خان صورت گرفت-محل اقامت ایشان در حرم عبدالعظیم بود محاصره شد وی در یکی از شبها به قصد زیارت به ماموری که نگهبان در باغ بود فرمود:

«در را باز کن تا به زیارت مشرف شوم»

مامور از باز کردن در خودداری کرده و به درخواست های مکرر ایشان اعتنایی نمی کند.

ایه الله قمی خطاب به نگهبان فرمود:«ما خود را در باز می کنیم و می رویم و احتیاجی به تو نداریم»سپس دو رکعت نماز به جا اورد و پس از ان دعایی خواند دراین هنگام در باغ خود به خود باز شد و ایشان ا زباغ خارج گردید و پس از ورود به حرم مطهر و انجام زیارت به باغ بازگشت.

 

کرامتی از ایت الله جزائری

ایت الله جزایری(مفتی سید طیب اقا جزایری حفید مفتی عباس وذکور)می گوید که:
در کودکی مبتلا به بیماری لا الاجی شدمتا این که حالم وخیم شد و اثار مرگ بر مرگ بر من ظاهر گردید و ان زمانی بود که در کاظمین معجزه های زیادی ظاهر می شد و صدها مریض هر روز شفا می یافتند.

 

ان وقت مادرم رفت در حسینیه ای که در منزلش بود و فریاد زد:

یا موسی بن جعفر باب الحوائج!ایا معجزات و کرامات شما منحصر در حرم شماست؟ایا نمی توانید به هند بیایید و کودک مرا که در حال مرگ است شفا دهید؟!این را می گفت خودش را می زد و گریه می کرد.

 

پدرم(مفتی سید محمد علی جزایری)می گوید:

ان وقت من در عالم رویا دیدم شخصی بسیار بلند و بالا که سرش به اسمان و قدمش بر زمین بود به طرف تخت من می اید.

 

گفتم شما کیستی؟

گفت:من ملک الموت هستم امده ام این کودک را با خود ببرم

گفتم :مگر صدای مادرش را نمی شنوی او این بچه را ضمانت باب الوائج قرار داده است

گفت:دیگر فایده ای ندارد زیرا که ریسمان عمرش بریده شده.

در ان هنگام من به تکاپو افتاده و دستپاچه شدم و در همان عالم خواب صدا زدم:یا موسی بن جعفر !یا باب الوائج!به فریاد ما برس!در همان حین دیدم شخصی نورانی بین تخت من و ملک الموت حائل شد ملک الموت تا ایشان را دید سر جایش توقف کرد و سلام کرد!

ان شخص نورانی گفت برای گه امده ای؟

ملک الموت گفت:برای قبض روح این کودک امده ام زیرا که عمرش به سر رسیده است.

گفت برگرد زیرا من از خداوند متعال برای او عمر اضافی گرفته ام.

بعد از این خواب پدرم بیدار شد اما مادرم در حسینیه هنوز ناله و شیون می کرد او را صدا زد و گفت:بیا کودکت را نگاه کن اینک باب الحوائج امد و او را شفا داد.

هنگامی که رو پوش را از روی صورتم برداشتند مرا دیدند که سر حال هستم و رنگ ورویم باز شده و حالم خوب شده است.

 

 کرامتی از سید علی قاضی

 

درنجف اشرف شخصی بود به نام قاسم که به فسق و فجور شهرت داشت ولی با تمام این اوصاف ارادات و محبت خاصی نسبت به مرحوم قاضی داشت.....ایشان هم وی را مشفقانه نصیحت می کرد ولی متاسفانه او به حرف ها عنایت نداشت....تا این که یک بار به ایشان فرمود:امشب برای برای خواندن نماز شب بیدار شو.قاسم گفت:«اقا!من اولا تا دیر وقت در قهوه خانه به سر می برم و دیگر نمی توانم نیمه های شب بیدار شوم.ثانیا من اصلا نماز نمی خوانم وشما به من سفارش نماز شب را می کنید مرحوم قاضی به وی فرمودند:نگران نباش هر ساعتی که نیت کنی تو را بیدار خواهم کرد.

قاسم در ساعت معهود با حالتی عجیب از خواب بیدار می شود و به قصد وضو به حیات منزل میرود وقتی چشمش به می افتد انقلاب و تحول عجیبی در او به وجود می اید ....و همین قاسم که به فسق و فجور معروف بود از عابدان و زاهدان نجف می گردد و کار او به جایی می رسد که مردم باقیمانده چای اتو را به عنوان شفا می خوردند.»

                                       

    کرامتی از شیخ انصاری  

یکی ازشاگردان شیخ انصاری نقل می کند که:
در یکی از زیارات مخصوصه که به کربلا مشرف شده بودم شبی بعد از گذشتن نیمی از ان برای رفتن به حمام از منزل بیرون امدمو چون کوچه ها گل بود چراغی با خود برداشتم.از دور شخصی را شبیه به شیخ دیدم چون قدری نزدیکش رفتم دیدم شیخ است.در فکر افتادم که شیخ در این موقع از شب ان هم در این گل و لای با چشم ضعیف به کجا می رود؟من برای اینکه مبادا کسی کمین او را داشته باشد اهسته از عقبش روانه شدم تا به در خانه ای مخروبه ایستاد و زیارت«جامعه» را با یک توجه خاصی خوانده سپس داخل ان منزل گردید.

من دیگر چیزی نمی دیدم ولی صدای شیخ را می شنیدم گویا با کسی تکلم می کند پس به حمام رفتم وبعد به حرم مطهر مشرف گشتم و شیخ را در ان مکان شریف دیدم.

بعد از پایان این مسافرت در نجف اشرف خدمت شیخ رسیدم و قضیه ان شب را معروض داشتم ابتدا شیخ منکر می شد تا پس از اصرار زیاد فرمود:گاهی برای رسیدن خدمت امام عصر-عجل الله تعالی فرجه الشریف-ماذون می گردم و در ان منزل که تو ان را پیدا نخواهی کرد رفته زیارت جامعه را می خوانم.چنانچه ثانیا اجازه رسید خدمت ان حضرت شریف یاب می شوم و مطالب لازمه را از ان سرور می پرسم.

سپس شیخ فرومد:تا زمانی که در قیذ حیات باشم این مطلب را پنهان دار و به کسی اظهار مکن.

 

کرامتی از شیخ انصاری 

 

یکی از شاگردان شیخ انصاری گوید:چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم بریا تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس  افاذت شیخ در امدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی فهمیدم.خیلی به این حالت متاثر شدمتا جائیکهدست به ختوماتی زدمباز فایده نبخشید.بالاخرهبه حضرت علی(ع)متوسل گشتم.

شبی در خواب خدمت ان رسیدم و «بسم الله الرحمن الرحیم»در گوش من قرائت نمود.صبح چون در مجلس دزس حاضر شدم درس را می فهمیدم.کم کمجلو رفتم پس زا چند روز به جایی رسیدم که در ان مجلس صحبت می کردم.روزی از زیر منبردرس با شیخ بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم.ان روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم.

وی اهسته در گوش من فرمود:ان کسی که«بسم الله»در گوش تو خواند تا«ولاالضالین»را در گوش من خواند.این را گفت و رفت.من از این قضیه بسیار تعجب کردمو فهمیدمکه شیخ دارای کرامات است.زیرا تا ان وقت به کسی این مطلب را نرسانده بودم.

 

 کرامتی از سید علی قاضی

از مرحوم‌ آية‌ الحقّ آية‌ الله‌ العظمي‌ حاج‌ ميرزا عليّ آقا قاضي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌، افراد بسياري‌ از تلامذة‌ ايشان‌ نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ بسيار در وادي‌ السّلام‌ نجف‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور ميرفت‌ و زيارتش‌ دو و سه‌ و چهار ساعت‌ به‌ طول‌ مي‌انجاميد و در گوشه‌اي‌ مي‌نشست‌ به‌ حال‌ سكوت‌؛ شاگردها خسته‌ مي‌شده‌ و برمي‌گشتند و با خود مي‌گفتند: استاد چه‌ عوالمي‌ دارد كه‌ اينطور به‌ حال‌ سكوت‌ مي‌ماند و خسته‌ نمي‌شود.

عالِمي‌ بود در طهران‌، بسيار بزرگوار و متّقي‌ و حقّاً مرد خوبي‌ بود؛ مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد تقيّ آملي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌، ايشان‌ از شاگردان‌ سلسلة‌ اوّل‌ مرحوم‌ قاضي‌ در قسمت‌ اخلاق‌ و عرفان‌ بوده‌اند.

از قول‌ ايشان‌ نقل‌ شد كه‌: من‌ مدّتها ميديدم‌ كه‌ مرحوم‌ قاضي‌ دو سه‌ ساعت‌ در وادي‌ السّلام‌ مي‌نشينند. با خود مي‌گفتم‌: انسان‌ بايد زيارت‌ كند و برگردد و به‌ قرائت‌ فاتحه‌اي‌ روح‌ مردگان‌ را شاد كند؛ كارهاي‌ لازم‌تر هم‌ هست‌ كه‌ بايد به‌ آنها پرداخت‌.

اين‌ إشكال‌ در دل‌ من‌ بود امّا به‌ أحدي‌ ابراز نكردم‌، حتّي‌ به‌ صميمي‌ترين‌ رفيق‌ خود از شاگردان‌ استاد.

مدّت‌ها گذشت‌ و من‌ هر روز براي‌ استفاده‌ از محضر استاد به‌خدمتش‌ ميرفتم‌، تا آنكه‌ از نجف‌ اشرف‌ عازم‌ بر مراجعت‌ به‌ ايران‌ شدم‌ وليكن‌ در مصلحت‌ بودن‌ اين‌ سفر ترديد داشتم‌؛ اين‌ نيّت‌ هم‌ در ذهن‌ من‌ بود و كسي‌ از آن‌ مطّلع‌ نبود. شبي‌ بود ميخواستم‌ بخوابم‌؛ در آن‌ اطاقي‌ كه‌ بودم‌ در طاقچة‌ پائين‌ پاي‌ من‌ كتاب‌ بود، كتابهاي‌ علمي‌ و ديني‌؛ در وقت‌ خواب‌ طبعاً پاي‌ من‌ بسوي‌ كتابها كشيده‌ ميشد. با خود گفتم‌ برخيزم‌ و جاي‌ خواب‌ خود را تغيير دهم‌، يا نه‌ لازم‌ نيست‌؛ چون‌ كتابها درست‌ مقابل‌ پاي‌ من‌ نيست‌ و بالاتر قرار گرفته‌، اين‌ هتك‌ احترام‌ به‌ كتاب‌ نيست‌.

در اين‌ ترديد و گفتگوي‌ با خود بالاخره‌ بنا بر آن‌ گذاشتم‌ كه‌ هتك‌ نيست‌ و خوابيدم‌.

صبح‌ كه‌ به‌ محضر استاد مرحوم‌ قاضي‌ رفتم‌ و سلام‌ كردم‌، فرمود: عليكم‌ السّلام‌ صلاح‌ نيست‌ شما به‌ ايران‌ برويد، و پا دراز كردن‌ بسوي‌ كتابها هم‌ هتك‌ احترام‌ است‌.

بي‌اختيار هول‌ زده‌ گفتم‌: آقا شما از كجا فهميده‌ايد، از كجا فهميده‌ايد.

فرمود: از وادي‌ السّلام‌ فهميده‌ام‌.

 

  بر گرفته از کتاب کرامات علما

 

 

اگر از کرامات هر کدام از علما خواستید در قسمت نظرات بگید تا براتون بزارم 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و پنجم آذر 1384 ساعت 19:36 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


چهل حديث از امیرالمومنین

قالَ أَميرُالمُؤْمِنينَ عَلِىُّ بْنُ أَبيطالب(عليه السلام) :

1- خير پنهانى و كتمان گرفتارى
مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزايا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.
از گنجهاى بهشت; نيكى كردن و پنهان نمودن كار[نيك] و صبر بر مصيبتها و نهان كردن گرفتاريها (يعنى عدم شكايت از آنها) است.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 20:47 موضوع مطالب جالب و خواندنی | لینک ثابت


ويژگي هاي حضرت علي(ع)

مقدمه‏

ويژگى‏هاى رفتارى على‏عليه السلام‏

1. ايثار جان‏

2. ايثار مال‏

3. جهاد و شجاعت بى‏نظير

يك نكته مهم‏

سفارش حضرت در مورد جهاد

4. خُلق نيكو

الف) برخورد با مردم مستضعف‏

ب) معاشرت با ياران و همنشينان‏

ج) برخورد با خانواده‏

 

مقدمه‏

انسان در زندگى مادى و معنوى خويش نياز به «الگو» دارد؛ و انسان معتقد به نبوت و امامت، مى‏داند كه قرآن بر اسوه قراردادن پيامبرگرامى اسلام‏ صلى الله عليه وآله تأكيد كرده است. (احزاب / 21)

 براساس آن كه اميرمؤمنان‏عليه السلام با نفس خاتم الانبياء صلى الله عليه وآله « به امر الهى» يكسان دانسته شده است، (آل عمران/ 61) پس ابوالائمة عليه السلام نيز مقتدا و اسوه امت خواهد بود.(1) لذا مى‏بينيم امام راحل ‏قدس سره در اين باره مى‏فرمايد:


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 20:41 موضوع مطالب جالب و خواندنی | لینک ثابت


حضرت معصومه(ع)

ميلاد كريمه اهل بيت حضرت معصومه(ع)بر تمام شيعيان مبارك باد

كراماتى به نقل از آيت الله العظمى اراكى( ره)

حضرت آيت الله العظمى اراكى (ره) نقل مى کردند: دستم باد مى كرد و پوست آن ترك بر مى داشت، به طورى كه نمى تواستم وضو بگيرم و ناچار بودم براى نماز تيمم كنم ومعالجات هم بى اثر بود، تا به حضرت معصومه (س) متوسل شدم و به من الهام شد كه دستكش به دست كنم، همين كار را كردم، دستم خوب شد.

ايشان فرمودند: آقا حسن احتشام (فرزند مرحوم سيد جعفر احتشام كه هر دو ازمنبرى هاى قم بودند) نقل مى كردند از آشيخ ابراهيم صاحب الزمانى تبريزى (كه مرد با اخلاصى بود)كه من شبى در خواب ديدم به حرم مشرف شدم، خواستم وارد شوم، گفتند حرم قرق است براى اين كه فاطمه زهرا(س) و حضرت معصومه(س) در سر ضريح خلوت كرده اند و كسى را راه نمى دهند. من گفتم: مادرم سيده است، من محرم هستم، به من اجازه دادند، وارد, شدم ديدم كه اين دو نشسته اند و در بالاى ضريح با هم صحبت مى كنند. از جمله صحبت ها اين بود كه حضرت معصومه به حضرت زهرا(س) عرض كرد: حاج سيد جعفر احتشام براى من مدحى گفته است و ظاهراً آن مدح را براى حضرت مى خواند.

آشيخ ابراهيم اين خواب را در جلسه دوره اى اهل منبر كه حاج سيد جعفر احتشام هم در آن حضور داشت نقل مى كند. حاج احتشام به شيخ ابراهيم مى گويد: ازآن شعرها چيزى يادت هست؟

گفت: بله در آخر آن شعر داشت (دختر موسى بن جعفر) تا اين را گفت، حاج احتشام شروع به گريه كرد واز آن پس بكاء بود و بسيار گريه مى كرد.

حاج سيد جعفر احتشام از وعاظ مخلصى بود كه موقع روضه خواندن خودش هم گريه مى كرد.

آقاى حسن احتشام فرزند ايشان مى گويد: به پدرم گفتيم شما در آخر شعرتان يك تخلصى داشته باشيد مانند ساير شعرا, قبول نكرد تا با اصرار اين شعر را گفت:

اى فاطمه به جان عزيز برادرت   بر احتشام لطف نما قصر اخضرى

ايشان گفت: قصر اخضر را لطف كردند. گفتم چطور؟ گفت: همان جا كه آقاى مرعشى (ره) سجاده مى انداختند، آن جا را گچ كارى كردند و سنگ مرمر سبز رنگ، و قبر حاج احتشام در همان قسمت از مسجد بالاسر است (اين بود قصر اخضرى كه به ايشان عطا شد.)


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 20:17 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


شهادت امام صادق علیه السلام و آشنایی مختصر با کلام ایشان

شهادت جانگداز رييس مذهب جعفری حضرت صادق آل محمد بر عاشقان اهل بيت تسليت باد.( ويژه‌نامه شهادت)

 اللهم صل علی جعفر بن محمد الصادق خازن العلم الداعی الیک بالحق النور المبین اللهم و کما جعلته معدن کلامک و وحیک و خارن علمک و لسان توحیدک و ولی امرک و مستحفظ دینک فصل علیه افضل ما صلیت علی احد من اصفیائک و حجتک انک حمید مجید.

زمزمی از کلام امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام:

لا ینبغی للمؤمن ان یجلس مجلساً یعصی الله فیه و لایقدر علی تغیره.

سزاوار نیست مؤمن در مجلسی بنشیند که اهل مجلس معصیت خدا کنند و خود قادر بر تغییر مجلس هم نباشد.

امام صادق علیه السلام:

همه‌ی عابدان در فضل عبادتشان به آنچه که عاقل رسیده نمی‌رسند.

امام صادق علیه السلام:

بر در بهشت نوشته شده است پاداش صدقه ده برابر و پاداش قرض دهنده هجده برابر است.

سیره‌ی حضرت صادق علیه السلام

عفو و گذشت

مردی خدمت امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: پسر عمویت فلانی اسم شما را برد و چیزی از بدگویی و ناسزا نبود مگر آنکه درباره‌ی شما گفت:

امام، کنیز خود را فرمود آب وضو حاضر کند پس وضو گرفت و داخل نماز شد. راوی گفت من در دلم گفتم که حضرت او را نفرین خواهد کرد.

امام دو رکعت نماز خواند و عرض کرد: پروردگارا ! این حقّ من بود و من او را بخشیدم؛ تو جود و کرمت از من بیشتر است، او راببخش و به کردارش او را عقاب مکن و پیوسته امام برای ناسزاگو دعا کرد. من از حال و رقّت قلب حضرت، تعجب می‌کردم.

یکی از مسلمانان در وضو گرفتن وسواس داشت یعنی چندین بار اعضای وضو را می‌شست ولی به دلش نمی‌چسبید و باز شستشو را تکرار می‌کرد.

عبدالله بن سنان می‌گوید: به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و از آن مسلمان صحبت کردم و گفتم با این که او یک مرد عاقل است در وضو گرفتن وسواس دارد. امام فرمود: این چه عقلی است که در او وجود دارد و چگونه مردی است با این که از شیطان پیروی می‌کند؟ گفتم: چگونه از شیطان پیروی می‌کند؟ فرمود: از او بپرس این وسواسی که دارد از چیست؟ خود او در جواب خواهد گفت: کار شیطان است.


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه ششم آذر 1384 ساعت 23:20 موضوع مطالب جالب و خواندنی | لینک ثابت


حجاب

بدون شك (پديده هاي برهنگي ) بيماري اصل ماست ديگر يا اين پديده به عنوان يك بيماري شناخته خواهد شد.فرضا ما كور كورانه از غرب تقليد كنيم خود پيش تازان غربي ماهيت اين پديده را اعلام خواهند كرد ولي اگر ما به اين انتظار اعلام انها بنشينيم مي ترسيم خيلي دير شده باشد.

اگر مي خواهيد كار برهنگي در غرب به كجا رسيده و فرياد چه كساني را بلند كرده است قسمتي از نامه چارلي چاپرين را به دختر خود بخوانيد:…و برهنگي بيماري اصل ماست من پيرمردم وشايد حرف هاي خنده اور بزنم اما به گمان من تن عريان تو بايد از ان كسي باشد كه روح عريانش را دوست ميداري.بد نيست اگر انديشه ي تو در اين باره مال 10 سال پيش باشد ماله دوران پوشيدگي نترس اين 10 سال تو را پير تر نخواهد كرد به هر حال اميد وارم تو اخرين كسي باشي كه تبعه ي جزيره ي سختي هاي بشري باشي…

منبع:كتاب مساله حجاب استاد مطهري


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه پنجم آذر 1384 ساعت 21:45 موضوع مطالب جالب و خواندنی | لینک ثابت


بشتابيم به سوي نماز اول وقت

شايد براي شما زياد اتفاق افتاده باشه كه كه اذان گفته شده ولي نمي رويم نماز بخوانيم مشكل چيه كه واقا ما اين كار را انجام ميدهيم ودر خواندن نماز اول وقت كوتاهي مي كنيم؟

در جواب اين بحث مي توانم دو موضوع را مورد بررسي قرار داد :

1)يكي مساله شياطان .واقعا بايد بگوييم شيطان سياست مدار خوبي است حركتش گام به گام است كم كم شروع مي كند و ما را به راهي به غير از صراط المستقيم دعوت ميكند و گفتني است كه ما هم در بيشتر موارد دعوت او را ميپذيريم.براي مثال همين مساله نماز اول وقت است .مثلا شيطان در موقع نماز اول وقت به ما مي گويد بزار پنج دقيقه ديگه نمارت روبخون بعد ميگه بزار يك ساعت ديگه بعد ميگه بزار دوساعت ديگه همين طوري پيش ميره تا ميگه بزار غذا نمازت بخون .خلاصه سياست مداري و حركت گام به گام شيطان را به وضوح ميتوان در اين مساله ديد.اميد وارم كه هيچ وقت بنده ي شيطان نشويم و فقط يكتا پرست باشيم نه هم شيطان را بپرستيم و هم خدا را.در كتاب- المقراقبات –ميرزا جواد اقا ملكي تبريزي امده است كه:ايا مي داني چرا خداوند شيطان را از درگاه خود راند و براي هميشه او را طرد كرد؟

چون فرمان خدا را براي سجده بر انسان اطاعت نكرد.اما بي وفايي برخي ادم ها را بنگر كه از خدا رو مي گردانند و حلقه ي بندگي شيطان را بر گردن مي اويزند!

رسول خدا(ص)ميفرمايد:خداوند به چنين انسان هايي خطاب مي كند:

من به خاطرتو شيطان را طرد كردم اما تو او را دوست خود گرفتي و به اطاعت او در امدي؟!

2)بحث خود پرستي(نفس پرستي):نفس انسان راحت طلب است وكاري را كه برايش كمي سخت باشد نمي پذيرد براي مثال همين نماز اول وقت كه با پرستش الاه ي نفس در انجام ان سهل انگاري مي كنيم و نفس خود را بر نماز اول وقت ترجيح مي دهيم.

شهيد رجايي در مورد نماز اول وقت سخني زيبا گفته است:به نماز نگوييد كه وقت كار است به كار بگوييد كه وقت نماز است.

امام صادق(ع)در لحظات اخر عمر گرامي خود در حالي كه در بستر بيماري بود چنين فرمود:كسي كه در نماز اول وقت تاخير بيندارد شفاعت ما اهل بيت نصيبش نمي شود


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه پنجم آذر 1384 ساعت 21:29 موضوع مطالب جالب و خواندنی | لینک ثابت


رمان پيامبر

 
1-"مصطفی" دوازده سال در شهر"اورفالیس"انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود باز گردد از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند.
ماه برداشت محصول بود از تپه های بیرون شهر بالا رفت و به سوی دریا نگریست و دید که کشتی اش در هاله ایی از مه پیش می آید با دیدن کشتی دروازه های قلبش گشوده شد و شادی درونش تا دوردست دریا جریان یافت چشمانش را بست و در خلوتخانه روحش به دعا نشست.
2-اما وقتی از تپه ها فرود آمد غمی بر دلش نشست و با خود اندیشید چگونه می توانم با فراغت و آرامش و بی رنج و غصه از اینجا بگذرم ،چه روزهای پر رنج و محنت که در حصار این شهر گذراندم.
و آنچه امروز باید از تن بدر آورم جامه نیست بلکه پوستی است که باید با دستهای خویش پاره کنم، با اینـهمه نمی توانم بیش از این درنگ کنم، آن دریـا که هـمـه چـیـز را به خـود می خواند اکنون مرا صدا می کند و من باید به کشتی سوار شوم، زیرا ایستادن، هر چند لحظه هایش سوختن و شب را روشن کردن باشد باز یخ بستن و تبلور یافتن و در قالبی زندانی شدن است.
3-در این اندیشه ها وقتی به دامن تپه رسید بار دیگر رو به جانب دریا کرد و دید که کشتی اش به بندرگاه نزدیک می شود وبر عرشه کشتی دریا نوردانی را دید که همه از دیار او بودند و روحش به هوای آنها فریاد کرد و گفت:
من برای رفتن آماده ام و اشتیاق من به رفتن تنها یک نفس دیگر از این هوای محبوس خواهم کشید و یک نگاه مشتاق دیگر به پشت سر خواهم افکند.
و همچنان که می رفت از دور مردان و زنانی را دید که مزارع و تاکستانهای خود را ترک می کنند و به سوی حصار شهر می شتابند و او صدای آنان را شنید که نام او را می برند و از مزرعه ایی به مزرعه دیگر فریاد می کنند و از آمدن کشتی خبر می دهند.............
ادامه دارد......
..........................................................
4-و او با خود گفت:آیا شام جدایی همان صبح وصال است؟
و آیا می توان گفت که غروب من بحقیقت صبحگاه من است؟
آیا قلب من درخت پرباری خواهد بود تا میوه آن را بچینم و به آنها هدیه کنم؟
و آیا آرزوهای من چون چشمه آبی جاری خواهد شد تا جامهای آنان را پر کنم؟
5-اگر براستی این ساعتی است که من باید فانوس خود را بلند کنم،این شعله وجود من نیست که آن فانوس را روشن خواهد کرد؛من فانوسم را خاموش و تهی بر می افزایم و نگهبان شب آن را روغن خواهد ریخت و روشن خواهد کرد.
این سخنان را مصطفی با خود می گفت.
وقتی وارد شهر شد همه مردم به دیدار او آمده بودند و همه یک زبان نام او را فریاد می کردند.
و کهنسالان شهر پای پیش نهادند و گفتند:
هنوز زود است که از پیش ما بروی.
تو در میان ما غریبهنبودی، تو در میان ما مهمان نبودی، تو فرزند محبوب ما بودی.
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند.
6-و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد.
و دیگران نیز آمدند و التماس و تمنا کردند. اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و آنها که نزدیکتر بودند دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد.
و چون به میدان رسیدند از حریم عبادتگاه بیرون آمد که نامش المیترا بود.
مصطفی با لطف و محبت بسیار در آن زن نگریست، زیرا او نخستین کسی بود که به رسالتش ایمان آورد و پیش از یک روز از زندگی مهمان در شهرشان نگذشته بود که دعوتش را پذیرا شد.
7-زن به او سلام داد و گفت:
ای پیامبر خدا، ای در جستجوی برترین آرمان.زمانی دراز به دنبال کشتی ات مسافتها پیموده ای.
واکنون کشتی ات آمده است و تو بناچار باید بروی.
اشتیاق تو به سرزمین خاطراتت و شوق تو به موطن آرزوهای بزرگت بسیار ژرف است. از این رو نه عشق ما به تو و نه نیاز ما به ادامه حضورت ،تو را از رفتن باز نخواهد داشت.
8-اما پیش از آنکه ما را ترک کنی از تو می خواهم که با ما سخن گویی، از آن حقیقت ها که دریافته ای.
و ما سخنان تو را به فرزندانمان خواهیم سپرد و آنها نیز به فرزندان و هیچگاه سخن تو روی در فنا نخواهد داشت.
و او پاسخ داد:
ای مردم اورفالیس،من از چه سخن توانم گفت؛مگر آنچه هم اکنون در روح شما جاریست[من فقط به شما می توانم تذکر دهم و حجاب از دانسته هایتان بردارم]..........................
ادامه دارد..............
9-آنگاه مردی ثروتمند و با مکنت برخاست و گفت ای پیر خردمند اکنون ما را از "دهش"و "بخشش"بگوی.پیامبر گفت وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ایی بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی.
کسانی هستند که از بسیار،اندکی می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به "نام"و شهرت هدیه آنان را مسموم می کند.
و کسانی هستند که از کم تمام را می بخشند آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند و کیسه شان هیچ گاه تهی نخواهد ماند.
10- و کسانی هستند که با لذت می بخشند و همان لذت پاداش آنهاست
وکسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل پاکی آنهاست.
بخشیدن در پاسخ در خواست نیکوست اما نیکوتر از آن بخشیدن است پیش از درخواست،از راه فهم[بدون در خواست اعطا کند].
و برای انسان گشاده دست جستجوی پذیرنده بخشش،لذتی ست که بر لذت بخشیدن فزونی دارد.
11-آیا چیزی هست که باید از بخشش آن دریغ کرد هر چه هست روزی به ناچار خود به خود بخشیده خواهد شد پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست آن را ببخشی تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند.
چه بسیار که می گویید"من می بخشم آن کس را که سزاوار است".
بی گمان آن کس که خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا کرده است به هر چه تو بر وی نثار کنی سزاوار است.
ادامه دارد......


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه پنجم آذر 1384 ساعت 21:19 موضوع مطالب جالب و خواندنی | لینک ثابت


برزخ

واقا مايه ي تاسف است براي امثال ما مسلمان ها كه از عالمي كه بعد از مرگ در ان وارد ميشويم چيزي ندانيم. حداقل با خواندن اين مطلب مقداري از ان دنيا بيشتر اطلاع پیدا کنیم .

معني لغوي و فلسفي برزخ

برزخ در لغت به معني پرده وفاصله است كه بين دو چيز واقع مي شود و نمي گذارد ان دو جسم به هم برسند.مثلا:درياي شور و شيرين در موجند اما خداي توانا مانعي بين اين دو قرار داده به طوري كه هيچ كدام از انها نميتوانند ديگري ا از بين ببرند.(موج البحرين يلتقيانبينهما برزخ لا يببغيان‌‌‌ «سوره الرحمن»)اين را برزخ مي گويند اما در اصطلاح برزخ عالمي است كه خداي عالمبين دنيا و اخرت قرار داده كه اين دو به وصف خود باقي مي مانند .عالمي است بين امور دنيوي و اخروي.

در برزخ ديگر از دندان درد سر درد و دردهاي ديگر نيست.همه ي اينها نيازمند عالم ماده اند(اين عالم)به صراحت مي توان گفت كه عالم برزخ اخرت هم نيست يعني براي اهل معصيت ظلمت محض براي اهل طاعت نوذ محض هم نيست.

از امام سوال مي كنند برزخ چه زماني است؟مي فرمايد:از ساعت مرگ تا هنگامي كه سر از قبر در مي اورند (من حين موته الي يوم يبعثون)و در قران مجيد مي فرمايد:«و از پشت ايشان برزخي است تا روز قيامت»(و من ورانهم برزخ الي يوم يبعثون)

عالم مثالي- بدن مثالي

برزخ را عالم مثال هم گويند چون مثل اين عالم است البته از حاظ صورت و شكل ولي از لحاظ ماده و خصوصيات و خواص فرق مي كند. پس از مرگ در عالمي وارد مي شويم كه نسبت به اين عالم مانند رحم مادر نسبت به اين عالم است.

بدن توهم در برزخ بدن مثالي است.يعني از لحاظ شكل مانند همان بدن است .كلن ديگر جسم و ماده نيست و لطيف است لطيف تر از هوا.هيچ چيز مانع ان نخواهد بود هر نقطه اي قرار بگيريد همه چيز را مي بينيد .ابن طرف ديوار و ان طرف ديوا ربرايش ندارد.حضرت صادق(ع)ميفرمايد:اگر ان بدن مثالي را ببينيد مي گوييد همان بدن دنيوي است(لورايته لقت هو هو).جسم و ماده در قبر است و اين صورت و بدن مثالي است .بدن برزخي چشم دارد به شكل همين چشم اما نه به عينك نياز داردو نه چشم دردي براي ان اتفاق مي افتد و تا قيام قيامت مي بيند خوب هم ميبند و نه مثل اين چشم كه ممكن است ضعيف شود و به عينك نياز داشته باشد

منبع:كتاب معاد ايت الله دستغيب


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه پنجم آذر 1384 ساعت 14:29 موضوع مرگ و برزخ | لینک ثابت


روايت‌ وارده‌ در سؤال‌ منكر و نكير

 راجع‌ به‌ سؤال‌ در عالم‌ قبر و بازپرسي‌ منكر و نكير روايت‌ عجيبي‌ را در چهار كتاب‌ معروف‌ روايت‌ مي‌كنند:

اوّل‌ در «تفسير عليّ بن‌ إبراهيم‌» در ذيل‌ آية‌ شريفة‌:

يُثَبِّتُ اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي‌ الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ فِي‌ا لاْ خِرَةِ.

او روايت‌ مي‌كند از پدرش‌ از عليّ بن‌ مهزيار از عمر بن‌ عثمان‌ از مفضّل‌ بن‌ صالح‌ از جابر از إبراهيم‌ بن‌ العَلاء از سُوَيد بن‌ غَفَلة‌.

دوّم‌: در «تفسير عيّاشي‌» در ذيل‌ همين‌ آية‌ مباركه‌، بدون‌ ذكر سند از سويد بن‌ غفلة‌.

سوّم‌: در «كافي‌» از عليّ بن‌ إبراهيم‌ از پدرش‌ از عَمرو بن‌ عثمان‌ و عدّه‌اي‌ از اصحاب‌ از سهل‌ بن‌ زياد از بَزَنطي‌ و حسن‌ بن‌ عليّ جميعاً از أبي‌ جميلة‌ از جابر از عبدُالاعلَي‌، و نيز از عليّ بن‌ إبراهيم‌ از محمّد ابن‌ عيسي‌ از يونس‌ از إبراهيم‌ بن‌ عبدالاعلَي‌ از سويد بن‌ غفلة‌.

چهارم‌: در «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌ از ابن‌ صَلت‌ از ابن‌ عُقدَة‌ از قاسم‌ بن‌ جعفر بن‌ أحمد از عباد بن‌ أحمد قزويني‌ از عمويش‌ از پدرش‌ از جابر از إبراهيم‌ بن‌ عبدالاعلي‌ از سويد بن‌ غفلة‌.

و نيز مجلسي‌ در «بحار الانوار» از آنها روايت‌ كرده‌ است‌

البتّه‌ اختلاف‌ لفظ‌ در نسخه‌هاي‌ اين‌ روايت‌ بسيار اندك‌ است‌، ولي‌ ما در اينجا عين‌ عبارت‌ را از «تفسير عليّ بن‌ إبراهيم‌» نقل‌ مي‌كنيم‌:

بعد از ذكر سندي‌ كه‌ ذكر شد، سويد بن‌ غفلة‌ از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ حديث‌ ميكند كه‌:

قَالَ: إنَّ ابْنَ ءَادَمَ إذَا كَانَ فِي‌ ءَاخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ الدُّنْيَا وَ أَوَّلِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ ا لاْ خِرَةِ، مُثِّلَ لَهُ مَالُهُ وَ وُلْدُهُ وَ عَمَلُهُ.

فَيَلْتَفِتُ إلَي‌ مَالِهِ فَيَقُولُ: وَ اللَهِ إنِّي‌ كُنْتُ عَلَيْكَ لَحَرِيصًا شَحِيحًا؛ فَمَا لِي‌ عِنْدَكَ؟

فَيَقُولُ: خُذْ مِنِّي‌ كَفَنَكَ.

ثُمَّ يَلْتَفِتُ إلَي‌ وُلْدِهِ فَيَقُولُ: وَ اللَهِ إنِّي‌ كُنْتُ لَكُمْ لَمُحِبًّا، وَ إنِّي‌ كُنْتُ عَلَيْكُمْ لَمُحَامِيًا؛ فَمَاذَا لِي‌ عِنْدَكُمْ؟

فَيَقُولُونَ: نُوَدِّيكَ إلَي‌ حُفْرَتِكَ وَ نُوَارِيكَ فِيهَا.

ثُمَّ يَلْتَفِتُ إلَي‌ عَمَلِهِ فَيَقُولُ: إنِّي‌ كُنْتُ فِيكَ لَزَاهِدًا، وَ إنَّكَ كُنْتَ عَلَيَّ ثَقِيلاً؛ فَمَاذَا لِي‌ عِنْدَكَ؟

فَيَقُولُ: أَنَا قَرِينُكَ فِي‌ قَبْرِكَ وَ يَوْمَ حَشْرِكَ حَتَّي‌ أُعْرَضَ أَنَا وَ أَنْتَ عَلَي‌ رَبِّكَ.

فَإنْ كَانَ لِلَّهِ وَلِيًّا، أَتَاهُ أَطْيَبُ النَّاسِ رِيحًا وَ أَحْسَنُهُمْ مَنْظَرًا وَ أَحْسَنُهُمْ رِيَاشًا؛ فَيَقُولُ: أَبْشِرْ بِرَوْحٍ مِنَ اللَهِ وَ رَيْحَانٍ وَ جَنَّةِ نَعِيمٍ؛ قَدْ قَدِمْتَ خَيْرَ مَقْدَمٍ.

فَيَقُولُ: مَنْ أَنْتَ؟

فَيَقُولُ: أَنَا عَمَلُكَ الصَّالِحُ، أَرْتَحِلُ مِنَ الدُّنْيَا إلَي‌ الْجَنَّةِ.

وَ إنَّهُ لَيَعْرِفُ غَاسِلَهُ وَ يُنَاشِدُ حَامِلِيهِ أَنْ يُعَجِّلُوهُ.

فَإذَا أُدْخِلَ قَبْرَهُ أَتَاهُ مَلَكَانِ، وَ هُمَا فَتَّانَا الْقَبْرِ؛ يَجُرَّانِ أَشْعَارَهُما وَ يَبْحَثَانِ الاْرْضَ بِأَنْيَابِهِمَا، وَ أَصْوَاتُهُمَا كَالرَّعْدِ الْعَاصِفِ، وَ أَبْصَارُهُمَا كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ.

فَيَقُولاَنِ لَهُ: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَا إمَامُكَ؟

فَيَقُولُ: رَبِّيَ اللَهُ، وَ مُحَمَّدٌ نَبِيِّي‌، وَ دِينِي‌ الاْءسْلاَمُ، وَ عَلِيٌّ وَالاْئِمَّةُ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِمْ إمَامِي‌.

فَيَقُولاَنِ: ثَبَّتَكَ اللَهُ بِمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَي‌؛ وَ هُوَ قَوْلُ اللَهِ: يُثَبِّتُ اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ ـ الا´ية‌.

فَيَفْسَحَانِ لَهُ فِي‌ قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ، وَ يَفْتَحَانِ لَهُ بَابًا إلَي‌ الْجَنَّةِ؛ وَ يَقُولاَنِ لَهُ: نَمْ قَرِيرَ الْعَيْنِ، نَوْمَ الشَّآبِّ النَّاعِمِ؛ وَ هُوَ قَوْلُهُ: أَصْحَـ'بُ الْجَنَّةِ يَوْمَنءِذٍ خَيْرٌ مُّسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيـلاً.

وَ إذَا كَانَ لِرَبِّهِ عَدُوًّا، فَإنَّهُ يَأْتِيهِ أَقْبَحُ خَلْقِ اللَهِ رِيَاشًا وَ أَنْتَنُهُ رِيحًا.

فَيَقُولُ لَهُ: أَبْشِرْ بِنُزُلٍ مِنْ حَمِيمٍ وَ تَصْلِيَةِ جَحِيمٍ.

وَ إنَّهُ لَيَعْرِفُ غَاسِلَهُ وَ يُنَاشِدُ حَامِلِيهِ أَنْ يَحْبِسُوهُ.

فَإذَا دَخَلَ قَبْرَهُ أَتَيَاهُ مُقْتَحِمَا الْقَبْرِ، فَأَلْقَيَا عَنْهُ أَكْفَانَهُ؛ ثُمَّ قَالاَ لَهُ: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ وَ مَا دِيْنُكَ؟

فَيَقُولُ: لاَ أَدْرِي‌.

فَيَقُولاَنِ لَهُ: لاَ دَرَيْتَ وَ لاَ هُدِيتَ؛ فَيَضْرِبَانِهِ بِمِرْزَبَةٍ ضَرْبَةً مَا خَلَقَ اللَهُ دَا´بَّةً إلاَّ وَ تَذْعَرُ لَهَا، خَلاَ الثَّقَلاَنِ.

ثُمَّ يَفْتَحُ اللَهُ لَهُ بَابًا إلَي‌ النَّارِ؛ ثُمَّ يَقُولاَنِ لَهُ: نَمْ بِشَرِّ حَالٍ، فَهُوَ مِنَ الضَّيْقِ مِثْلُ مَا فِيهِ الْقَنَا مِنَ الزُّجِّ، حَتَّي‌ أَنَّ دِمَاغَهُ يَخْرُجُ مِنْهَا مِمَّا بَيْنَ ظُفْرِهِ وَ لَحْمِهِ، وَ يُسَلَّطُ عَلَيْهِ حَيَّاتُ الاْرْضِ وَ عَقَارِبُهَا وَ هَوَآمُّهَا فَتَنْهَشُهُ حَتَّي‌ يَبْعَثَهُ اللَهُ مِنْ قَبْرِهِ، وَ إنَّهُ لَيَتَمَنَّي‌ قِيَامَ السَّاعَةِ مِمَّا هُوَ فِيهِ مِنَ الشَّرِّ.

«حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ فرمود: در وقتي‌ كه‌ فرزند آدم‌ ميخواهد از دنيا رحلت‌ كند و آخرين‌ روز از روزهاي‌ دنياي‌ او و اوّلين‌ روز از روزهاي‌ آخرت‌ اوست‌، سه‌ چيز براي‌ او به‌ صورت‌ مثاليّة‌ خود مجسّم‌ ميگردد: مال‌ او، فرزندان‌ او، و عمل‌ او.

پس‌ او التفات‌ ميكند و نظر مي‌نمايد به‌ مالش‌ و ميگويد: سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ براي‌ گرد آوردن‌ و جمع‌آوري‌ تو بسيار حريص‌ بودم‌ و نسبت‌ به‌ از دست‌ دادن‌ و رها نمودن‌ تو بسيار بخيل‌ بودم‌؛ در اين‌ هنگامِ تنگدستي‌ و بيچارگي‌ از دست‌ تو براي‌ من‌ چه‌ بر مي‌آيد؟

مال‌ در جواب‌ ميگويد: فقط‌ كفن‌ خود را از من‌ مي‌تواني‌ دريافت‌ كني‌.

و پس‌ از آن‌، التفات‌ ميكند و نظر مي‌نمايد بسوي‌ فرزندان‌ خود و ميگويد: سوگند بخدا كه‌ من‌ نسبت‌ به‌ شما بسيار دوست‌ بودم‌، و در هر حال‌ مُحامي‌ و محافظ‌ شما بودم‌ از هر گونه‌ گزند و ناراحتي‌ كه‌ بر شما وارد ميشد؛ اكنون‌ در اين‌ موقع‌ خطير از دست‌ شما براي‌ من‌ چه‌ كاري‌ ساخته‌ است‌؟

آنها در پاسخ‌ ميگويند: ما تو را بسوي‌ حفيره‌ و قبرت‌ ميبريم‌ و در ميان‌ خاك‌ پنهان‌ مي‌كنيم‌.


 

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه سوم آذر 1384 ساعت 16:57 موضوع مرگ و برزخ | لینک ثابت


خصوصيّات‌ عالم‌ برزخ

تهيه وتنظيم:رضا چهارده چريك

 حَتَّي‌'´ إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي‌´ أَعْمَلُ صَـ'لِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلاَّ´ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآنءِلُهَا وَ مِن‌ وَرَآنءِهِم‌ بَرْزَخٌ إِلَي‌' يَوْمِ يُبْعَثُونَ.

(آية‌ نود و نهم‌ و صدم‌، از سورة‌ مؤمنون‌: بيست‌ و سوّمين‌ سوره‌ از قرآن‌ كريم‌)

انسان‌ كه‌ از اين‌ دنيا ميرود، به‌ عالم‌ ديگري‌ به‌ نام‌ برزخ‌ وارد ميشود و در آنجا هست‌ تا وقتيكه‌ در صور دميده‌ شود و مردم‌ از قبرها بيرون‌ آيند، در آن‌ وقت‌ به‌ عالم‌ قيامت‌ وارد ميشوند.

برزخ‌ به‌ معناي‌ فاصله‌ است‌، فاصلة‌ بين‌ دو خشكي‌ يا دو آب‌ يا دو چيز ديگر را برزخ‌ گويند.

و چون‌ عالمي‌ كه‌ انسان‌ پس‌ از مردن‌ در آنجا بسر ميبرد، فاصله‌ايست‌ بين‌ عالم‌ دنيا و قيامت‌، آنرا عالم‌ برزخ‌ گويند.

حال‌ براي‌ آنكه‌ خصوصيّات‌ عالم‌ برزخ‌ قدري‌ روشن‌ شود، ناچار بايد توضيح‌ بيشتري‌ در اين‌ باره‌ داده‌ شود.

بين‌ اين‌ عالَم‌ كه‌ عالم‌ جسم‌ و جسمانيّات‌ است‌ ـ كه‌ فعلاً در آن‌ زندگي‌ مادّي‌ خود را مي‌گذرانيم‌ ـ و بين‌ عالم‌ اسماء و صفات‌ الهي‌، دو عالم‌ است‌: يكي‌ عالم‌ مثال‌ و ديگري‌ عالم‌ نفس‌.

عالم‌ مثال‌ را عالم‌ برزخ‌، و عالم‌ نفس‌ را عالم‌ قيامت‌ نيز گويند. و انسان‌ تا از اين‌ دو عالم‌ نگذرد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ نخواهد رسيد؛ كما اينكه‌ انسان‌ تا از عالم‌ برزخ‌ نگذرد به‌ عالم‌ قيامت‌ نمي‌رسد.

و به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ كلّيّة‌ الهيّه‌ نمي‌رسد مگر آنكه‌ از نفس‌ و قيامت‌ عبور كند. و مراد از قيامت‌ در اينجا قيامت‌ كبري‌ است‌؛ چون‌ دو قيامت‌ داريم‌: يكي‌ قيامت‌ صغري‌، و آن‌ عبارت‌ است‌ از مردن‌ و وارد در عالم‌ برزخ‌ شدن‌؛ و بر همين‌ اصل‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِيَامَتُهُ. «هر كس‌ بميرد قيامت‌ او برپا شده‌ است‌.»

ديگري‌ قيامت‌ كبري‌، و آن‌ عبارت‌ است‌ از خروج‌ از عالم‌ برزخ‌ و مثال‌ و داخل‌ شدن‌ در عالم‌ نفس‌ و قيامت‌.

وقتيكه‌ مردم‌ از عالم‌ قبر خارج‌ و بسوي‌ عالم‌ ظهورات‌ نفس‌ كلّيّه‌ رهسپار ميگردند، قيامت‌ كبراي‌ آنان‌ بر پا شده‌ است‌.

عالم‌ مادّه‌ داراي‌ هيولي‌ و طبع‌ و جسم‌ و جسمانيّات‌ است‌ و عالم‌ نفس‌، تجرّد مطلق‌ از مادّه‌ و آثار مادّه‌ است‌؛ ولي‌ عالم‌ برزخ‌ فاصلة‌ بين‌ اين‌ دو عالم‌ است‌؛ يعني‌ مادّه‌ نيست‌ ولي‌ آثار مادّه‌ از «كَيف‌» و «كَمّ» و «أيْن‌» و غيرها را دارد.

مادّه‌، جوهريست‌ كه‌ قبول‌ تشكّل‌ ميكند و صورت‌ جسميّه‌ بر او عارض‌ ميگردد، و آثار جسم‌ نيز در او پيدا ميشود؛ و بواسطة‌ قبول‌ تشكّل‌ و تجسّم‌، آن‌ أعراض‌ انفعاليّه‌اي‌ كه‌ در جسم‌ پيدا ميشود در مادّه‌ نيز پيدا ميشود، و مثل‌ همين‌ مادّه‌اي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هست‌ و به‌ صور مختلفه‌ درآمده‌ و مردم‌ مي‌بينند، چون‌ خاك‌ و سنگ‌ و آب‌ و درخت‌ و بدن‌ انسان‌ و بدن‌ حيوان‌ و أمثالها در مي‌آيد.

موجودي‌ كه‌ در عالم‌ برزخ‌ است‌ مادّه‌ ندارد؛ امّا شكل‌ و صورت‌ و حدّ و كمّ و كيف‌ و أعراض‌ فعليّه‌ را دارد؛ يعني‌ داراي‌ اندازه‌ و حدود است‌، داراي‌ رنگ‌ و بوست‌.

صورت‌ مردمان‌ برزخي‌ رنگ‌ و حدّ دارد، و در آنجا خوشحالي‌ و مسرّت‌ و غضب‌ و نگراني‌ هست‌، در آنجا نور هست‌.

بنابراين‌، موجودات‌ برزخيّه‌ داراي‌ صورت‌ جسميّه‌ هستند ولي‌ هيولي‌ و مادّه‌ ندارند.

و از طرفي‌ عالم‌ برزخ‌ را «عالم‌ خيال‌» نيز ميگويند؛ خيال‌ يعني‌ عالمي‌ كه‌ در آنجا صورت‌ محض‌ است‌ و هيچ‌ مادّه‌ نيست‌، گرچه‌ صوري‌ كه‌ در آنجا موجود است‌ به‌ مراتب‌ از موجوداتي‌ كه‌ در عالم‌ مادّه‌ است‌ قوي‌تر و عظيم‌تر، حركتش‌ سريع‌تر، حزن‌ و اندوه‌ و يا مسرّت‌ و لذّتش‌ افزون‌تر است‌؛ چون‌ مادّه‌ حاجب‌ فراوانيِ اين‌ خصوصيّات‌ است‌، و عالم‌ برزخ‌ چون‌ از مادّه‌ اطلاق‌ دارد، لذا اين‌ معاني‌ در آنجا به‌ نحو وفور است‌؛ و آنجا عالم‌ خيال‌ است‌، خيال‌ منفصل‌.

چون‌ عالم‌ خيال‌ متّصل‌ قواي‌ متخيّلة‌ انسان‌ است‌ كه‌ با بدن‌ خاكي‌ او همجوار و قرين‌ است‌؛ و خيال‌ منفصل‌ همان‌ قواست‌ در وقتيكه‌ از بدن‌ مفارقت‌ نموده‌ و به‌ عالم‌ صورت‌ محض‌ پيوسته‌ است‌؛ بنابراين‌ تمام‌ موجودات‌ عالم‌ برزخ‌ را «خيال‌ منفصل‌» گويند.

همچنانكه‌ عالم‌ برزخ‌ را مثال‌ نيز گويند: «مثال‌ منفصل‌»؛ چون‌ مثال‌ متّصل‌ همان‌ برزخي‌ است‌ كه‌ در انسان‌ خاكي‌، بين‌ بدن‌ و طبع‌ او، و بين‌ عالم‌ نفس‌ او موجود است‌ و آن‌ مجموعة‌ قواي‌ ذهنيّة‌ اوست‌. و چون‌ انسان‌ از دنيا برود عالم‌ ذهنش‌ به‌ عالم‌ مثال‌ كلّي‌ مي‌پيوندد، لذا اين‌ را مثال‌ متّصل‌ و آنرا مثال‌ منفصل‌ گويند و تمام‌ عالم‌ برزخ‌، مثال‌ منفصل‌ است‌.

بايد دانست‌ كه‌ عالم‌ خيال‌، يك‌ عالم‌ بسيار وسيعي‌ است‌ از مادّة‌ بسيار قوي‌تر؛ نه‌ آنكه‌ ما فارسي‌ زبانان‌ «خيال‌» را به‌ معناي‌ امر توهّمي‌ و موهومي‌ مي‌پنداريم‌؛ اين‌ اشتباهي‌ است‌ كه‌ در لغت‌ ما وارد شده‌ است‌.

و لذا بعضي‌ از اهل‌ ظاهر كه‌ چنين‌ جملاتي‌ را مانند عالم‌ خيال‌، از حكماي‌ أعلام‌ ديده‌اند، تصوّر نموده‌اند كه‌ آنها عالم‌ برزخ‌ را كه‌ همان‌ مثال‌ است‌ قبول‌ ندارند و قائل‌ به‌ يك‌ عالم‌ توهّمي‌ و تصوّري‌ هستند، و براي‌ آن‌ حقيقتي‌ و واقعيّتي‌ قائل‌ نيستند.


 

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه سوم آذر 1384 ساعت 16:54 موضوع مرگ و برزخ | لینک ثابت