تبليغاتX
انسان کامل

image hosting by http://hostedpictures.com/

image hosting by http://hostedpictures.com/

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:


يَومُ غَدير خُم أفضَلُ أعياد اُمتي، و هُوَ اليَومُ الذي أمَرَني اللهُ - تعالى ذكرُهُ - فيه بنَصب أخي علي بن أبي طالب عَلَما لاُمتي، يَهتَدون به من بَعدي، وهو اليَوم الذي أكمَل اللهُ فيه الدينَ وأتَمّ على اُمتي فيه النعمةَ و رَضيَ لهُمُ الإسلامَ دينا.

روز غدير خم برترين عيد امت من است. روز غدير روزى است كه خداوند متعال به من دستور داد برادرم على بن ابىطالب را به عنوان نشانى براى امتم منصوب كنم كه بعد از من به واسطه او راه راست را بپيمايند. روز غدير روزى است كه خداوند در آن دين را به كمال رساند، و نعمت را بر امتم تمام كرد، و اسلام را به عنوان دين براى آنان پسنديد.                                                               بحارالانوار 97/110

گرفته شده از وب سایت دعاها و نیازها  


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت


داستان از زندگی علما

یک داستان زیبا از زندگی امام خمینی(ره)

 

یکی از شاگردان امام خمینی چنین می گوید:

من به نجف رفتم.در هوای گرم به خدمت امام رسیدم.دیدم ایشان در حال هندوانه خوردن هستند.هر چه ایستادم دیدم که امام مرا تعارف نکرد.بعد از دقائقی به امام گفتم می خواهم از این هندوانه بخورم .امام گفت نمی شود.من تعجب کردم.امام گفت بزار تا از داخل یخچال برایتان هندوانه بیاورم.شاگرد گفت خیر می خواهم از این هندوانه بخورم.خلاصه با اصرار زیاد امام اجازه خوردن را داد.شاگرد می گوید:اولین قاچی که برداشتم خوردم همین که ان را در دهان گذاشتم تا قسمت معده بدنم سوخت.گفتم امام چرا این هندوانه این قدر شور است؟!چرا این قدر به ان نمک زدید.

امام در پاسخ چنین گفت:داشتم از داخل بازار می امدم که نزد میوه فروشی تکه قاچی ار هندوانه دیدم دلم حوس هندوانه کرد.وبه خاطر این که دلم دیگر حوس نکند به هندوانه نمک اضافه کردم.

از این داستان درس خوبی می گیریم و ان هم این که انسان نباید نفس پرستی کند.

می دانید چرا شیخ انصاری یکی از بزرگترین علما شد؟

 

داستانش از این قرار است:

شیخ مرتضی مقدمات دروس حوزوی را نزد یکی از استادانش خواند و میخواست برای ادامه تحصیل به نجف برود. وقتی که خواست به نجف برود به نزد استادش برای خداحافظی رفت.تقریبا ظهر بود و در ان زمان هوای دزفول بسیار گرم بود.در خانه استاد را زد.استادش در را باز کرد وقتی که در را باز کرد به مرتضی گفت چند لحظه تامل کن تا من بییایم.مرتضی چند دقیقه ای تامل کرد دید که استاد نیامد.خواست در بزند که گفت اگر در بزنم ممکن است استاد دستش گیر باشد و با در زدن من ناراحت شود و در گارش عجله کند و خدائی نا کرده مشکلی با این در زدن من پیش اید.با خود گفت اگر هم بروم ممکن است استاد بییاد و ناراحت شود که من رفتم.خلاصه...........

شیخ مرتضی تا اذان مغرب ایستاد.هنگام اذان مغرب که استادش خواست به مسجد برود دید که مرتضی جلوی در ایستاده و از شدت گرمی هوا عرق کرده است. تعجب کرد و خجالت کشید و گفت مرتضی چرا یک بار دیگر در نزدی.خلاصه استاد از ناراحتی اشک از چشمانش می ریخت و و دستانش را بالا برد گفت:خدایا به وقت این اذان قسم مرتضی را یکی از بزرگترین علما قرار بده.

به خاطر همین است که خود شیخ مرتضی می گوید من هر چه دارم از دعای استادم دارم.

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 ساعت 16:36 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


با عرض سلام.

من يك سوال براتون طراحي كردم هر كي درست پاسخش داد من يك جايزه بهش مي دم.جايزش هم اينه كه به نيتش يك بار دعاي معراج رو مي خونم.

 

سوال:چرا مقام معظم رهبري حضرت ايت الله خامنه اي هميشه در گردنشان چفيه گذاشتن؟

 

هر كس پاسخش رو مي دونست در قسمت نظرات جوابش رو بده يا براي اين اي دي بصورته اف بفرسته.rezaelx@yahoo.com


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و سوم دی 1384 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


سلام به همگی امیدوارم از این وبلاگ استفاده لازم را ببرید. ضمنا اگه میخواهید شعر خوانی مرحوم اقاسی رو گوش بدید برید پایین چند لحظه وایسید تاا هنگ کامل اپلود بشه.البته لازم به ذکر می باشد که باید ریل پلیر داشته باشید تا بخونه.


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت